
-اومدیم کوه .. در واقع جنگله و فضای پاییز رو داره .. سایه روشن آفتاب لابلای درخت ها روی زمین به غروب پاییز میزنه .. خانواده هم هستن .. دارن یه سرازیری رو میرن پایین .. می دو ام سمت شون میگم نرین اون مسیر رو .. من رفتم ! و از مسیر دیگه ای به سمت یک ده میریم .. پدر جدا و جلوتر از همه (بنا به عادت) داره میره (آفتاب-عکس مردم-دخترک ها-هیجان و شیطنت و نگاه-رقص کل خانواده به سمت ما) این سلسله کلمات که تو یادداشت هام بود تصویری رو زنده نمی کنن ولی تکرارشون برام موجد یک حسیه که منو به فضا و مود خواب نزدیک می کنه ولی تصویر و وضعیت آشنایی رو تداعی نمی کنه تنها همون کادر و بخش اولش رو یادمه
- پا برهنه توی یه جنگلم .. تنهام .. ولی یه جا چند نفر رو توی راه می بینم که انگار مسافرن و اونها هم دارن بر می گردن. داره تاریک میشه و می دونم باید برگردم .. کوله و وسایلم جا مونده جایی .. ناراحتم که تو این جنگل چرا پا برهنه م پس کفشم کو.. یه حسی هست ما بین ترس و غم .. فضای جنگل هم بسیار مرده و تاریک و انگار سوخته ست .. درخت های شکسته ، دره و صخره .. (ترکوندن سوسک خالدار - انفجار - گنگ) این سه کلمه هم تداعی نمی کنه تصویری رو ..
- چهره به چهره و نزدیک به صورت ترسناک یک جن ! گستاخانه و بلند و با فریاد بهش فحش میدم .. انگار می خوام از این طریق اثبات کنم که نمی ترسم ازش ...
پ:هر سری یه دو سه تا از این مدل خواب های نصفه و نیمه رو که برام به دلایلی جالبن و تعابیری براشون دارم رو یادداشت و آرشیو می خوام بکنم ..
بد نیست حالا که دوباره شروع کردم به نوشتن اینجا رو هم فعال کنم . چند روز پیش داشتم برگه های یادداشت این چند سال رو مرور می کردم که چون حوصله ی خاطره نویسی تو دفترم رو نداشتم بنا به عادت همیشگی تو برگه های کوچیک با چند کلید واژه ثبت شون کردم . ولی خب مواردی که به خواب مربوط میشدن بنا به قاعده جز همون چند کلمه چیز بیشتری ازشون یادم نمونده .. چقدر هم زیاد بودن .. به همین خاطر فقط اشاره به چند تصویر می کنم که به دلیلی برام جالبه ثبت شه و پاک نشه. مثلاً :
- یه بار خواب دیدم تو خیابونم خلوت هم بود یا حداقل حضور ادمها محسوس نبود محو بود این وسط یک نفر خیلی هم شارپ و معلوم بود و یه فرق بزرگ داشت که دیدمش تو خواب کمی تعجب و مقدار بیشتری خنده برام آورد .. فرقش این بود که به جای سر روی تنش نصف مغز گردو بود !! مغر گردوی پوست کنده رو دیدین که جفته کنار هم .. اونو تمیز نصف کنین بعد براش گردن به چایین با دست و پا بذارین .. اینجور ! آقای مغز گردو بودن !
- چند باری در یه دوره ای خواب پرویز رو دوباره می دیدم .. پرویز مرحوم ! یه شباهتی با مدل خواب هایی داشت که از مهدی می دیدم ! جفت شون مردن و از دوستانم بودن .. اون حال مشترک این بود که هر دو رو در خواب توی لباس های خاک آلود می دیدم و خیلی خسته بودن و بی حال .. از زیر خاک در اومده بودن خب !! چند جا مایه ی حیرت دیگران می شدن و در من ذوق و خوشحالی مواجهه با این تصور که اه نمرده ! رو بهم می داد !
چقدر دیر به دیر اینجا رو به روز می کنم . خب بخشی به خاطر اینه که خیلی وقته خواب قابل توجهی به یادم نیومده که کم متأثر از وید نبوده و از طرفی هم نظر به اطلاعاتی که از کتاب خواباگاهی این روزها دارم به دست میارم خب یادآوری خواب به زمان و فاصله ی بیدار شدن تا لحظه ی خواب دیدن ارتباط داره . نکته ی دیگه اینکه چند خوابی که این مدت دیدم توش ماشین نقش بسیار مهمی داشته که طبعاً نشان از تأثیرات این مدته که همش ماشین زیر پامه ... بدم هم نمیاد یکیشو تعریف کنم ولی خیلی احساس می کنم برای دیگران جذابیت نداره چرا که حداقل در تجربه من متوجه شدم که یه خواب برای شخص خواب بیننده بسیار ملموس تر و تأثیرگذارتره تا شنونده مگر اینکه از جذابیت ها یا نکات خاصی برخوردار باشه ...
خیلی مایلم فن خواباگاهی رو یاد بگیرم ولی در این کتاب چیزی در زمینه یاد دادن تکنیک و شیوه هاش تا به حال نگفته .. تنها به بررسی و تحلیل گزارش ها و آزمایشات خواباگاهان پرداخته ... خلاصه اینکه گفتم کم کاری من تو این بلاگ ربطش به تنبلی و بی توجهیم نیست و خواب در خور عرضه ای به یادم نمونده ...
گفتم جواب این خیل علاقه مندان و طرفداران پر شور و پیگیر رو داده باشم حداقل . 
قبل از تعریف خواب دیشبم که حس تأثیرگذار و طعم ! هنوز ماندگاری داشت یه خاطره ی کوچک ِ همیشه برای من خنده دار تعریف کنم :
حدود 2 سال پیش بود که مدتی ، شبها با پارتنرم می رفتیم توی اتاقکی که خودش با کمک دوستاش روی پشت بام خونه شون ساخته بود . اتاقک سردی که دنیایی خاطره توش داریم و البته هنوز هست . از ماجراهای تعریف کردنی اونجا و گیرهای همسایه و استرس ها و نداشتن دستشویی و راهکارهایی خنده دار جایگزینش و نبودن یخچال و آب میوه های باد کرده و ... می گذرم تا یه شب دوست دیگرم آرمان هم بهمون ملحق شد و شب به ناچار سه نفری روی یه تخت یه نفره خوابیدیم . خب اینکه عصر و شب جوینتی هم زده بودیم واسه کسایی که ما رو می شناسن نیاز به گفتن نداره . خلاصه قبل خواب همونطور که تنگ هم چسبیده بودیم داشتیم حرف می زدیم از موضوعی که نمی دونم خواب مون برد یا یه جوری جمعش کردیم و همینطور با مکافات که نمیشد تکون بخوری و زانوهاتو جمع کنی (چیزی که در خواب برای من بسیار مهمه و تغییر وضعیت بسیار اتفاق می افته) خوابیدیم تا صبح . تازه هوا روشن شده بود و آفتاب در اومده بود که من چشمهام باز شد و یه نگاهی به اینور اونور انداختم و دیدم اه ! همزمان چشم آرمان هم باز شد . همدیگه رو با چشمهای خواب آلود نگاه کردیم و من دستم رو همونطور دراز کشیده گذاشتم زیر سرم تو همون پوزیشن دیشب و گفتم : خب داشتم می گفتم ...... و موضوع صحبت دیشب رو بدون هیچ فاصله زمانی و بدون انجام هیچ کار دیگه ای و نمی دونم چرا خیلی طبیعی ادامه دادم . مبهم یادمه (ویژگی و تأثیر وید و جوینته که خاطراتش اینطور مه آلود و محوه !) که دقایقی بعد از پایان صحبتم یا کمی بیشتر بود که متوجه ی کاری که کردم شدیم و چقققققدر خندیدیم . هنوزم یادم میاد بی اختیار می خندم از اون اتفاق و اون موقعیت .
و اما خوابی که دیشب دیدم :
از جایی که یادم میاد توی خونه بودم که احساس کردم زیر پام داره می لرزه . دیگران بی توجه بودن و هی بهشون اشاره می کردم که خونه داره می لرزه . کمی که گذشت همه فهمیدیم که زمین لرزه ست ولی شدید نشد . [کات] توی خیابونم . انگار واسه کاری زدم بیرون . خلوته . یه بعد از ظهر غبار آلود نیمه ابری حوالی منیریه به نظرم میاد (خونه ی قبلی من) [کات] توی اتوبوسم . شب شده . توی خیابون های فرعی تهران داره حرکت می کنه . سر پیچ نبش یه کوچه یه درگیری می بینم حول یه ماشین که پارک شده چند پسر جوان داد می زنن و در این اثنا یکی شون با وسیله ای می کوبه روی شیشه ی عقب ماشین مذکور و شیشه کاملاً خرد میشه و ما رد میشیم . [کات] من پیاده در همون فضای محله ای که توصیف کردم در همون نور و زمان که گفتم دارم قدم می زنم که یه پسر نوجوان که قد و هیکل متوسطی داره خیلی پرخاشگر و جسور میاد سمتم و منو به طریقی تهدید می کنه که نمی فهمم چی میگه ولی کمی بعد آلتش رو در میاره و می گیره سمت من و می شاشه . به نشانه ی توهین یا حمله یا تعرض ! می خندم و آروم در حالی که به آلتش نگاه می کنم بهش میگم که یادم میاد که کیه و دیدم که چطور شیشه ی اون ماشینو خرد کرد و بعد چیزی میگم که منظورم رو اینطور می رسونه که با اون می تونی کار دیگه ای هم بکنی و این حرف من در ظاهر برای تغییر فرم تهدیدی که علیه من بوده گفته شده ولی خودم خوب می دونم که از تمایل شدیدم به یک تجربه ی همجنس خواهانه بعد از مدتهاست (تبدیل تهدید به فرصت!) در تصویر بعدی می بینم که میاد سمت من و منو محکم از پشت بغل می کنه و من نه تنها مقاومتی نمی کنم که لذت می برم و خودم رو برای لذت بیشتر اون پیچ و تابی هم میدم ! و اتفاقی که در این لحظه می افته یکی حضور جوان غریبه ی دیگریه که هیچ کدوم ما رو نمی شناسه و در واقع مزاحم محسوب میشه ! مزاحمی که شاید می خواد سهمی داشته باشه و من اصلاً تمایلی به این قضیه ندارم و منتظرم حرکتی بکنه و باهاش مقابله کنم و هم اینکه حضورش بنا به عادت و شخصیت من مانع ابراز آزادتر و وقیحانه تر تمایلات جنسی پنهان من در قالب پیشنهاد دیگره ... اون نزدیک نمیشه و من از مرز خجالت و خویشتن داری رد میشم و ... جلوی غریبه پیشنهاد بلوجاب میدم بهش ولی تصویر قبلی اینطور در ذهنم نقش می بنده که وقتی که داشت می شاشید درست یه سگ روی آلتش داشت می شاشید !! پس تمیز نیست و امکانش نیست ! و همینجا این خواب تموم میشه . در ادامه ی توی سالن ورودی یه استخر هستم و تمام پرسنل کاری شرکت قبلی ای که در اون کار می کردم رو می بینم که همه همزمان بر می گردن و نگام می کنن و ... که ربطی به این قضیه نداره به نظرم مرتبط با اتفاقیه که دیروز افتاده بود !
*****************
پ.ن : کمی در مورد شرایط قبل خواب بگم . یکی اینکه صبح پارتنرم باید می رفت فرودگاه و تموم شب خوابش نبرده بود و من هم بد خواب، با هر تکون و رفت و آمدش بیدار می شدم و خواب آلود غر می زدم که نمیزاری بخوابم . و این خواب رو درست قبل از رفتنش که در اتاق رو بست دیدم . از طرفی موضوع این تمایل ِ پنهان ِ دیری به محاق رفته ی من هم حرف زیاده از تجربه های پیشین تا وسوسه های فانتزی گونه ی بسیار متنوع و خود ساخته ی این روزها که چقدر باهاشون بازی می کنم و اینجا مجال و حوصله و وقت باز کردنش نیست ! و یه موضوع دیگه اتفاقی که دیشب افتاد . باز هم اومدم ماشینو پارک کنم یه ماشین بی ام دبلیو اون سمت درب پارکینگ پارک کرده بود و با کلی دردسر ماشین رو پارک کردم و هر کاری که کردم راننده ش رو پیدا نکردم . خشمم به اندازه ی اون سری نبود ولی اینبار یه کاغذ در آوردم از کیفم و بداهه نوشتم : "کاش به یه نسبت منطقی از پولی که داری یه کم سواد هم می داشتی که بخونی و بفهمی جلوی پارکینگ نباید پارک کنی (چون تابلو زدیم پارک نکنید و اکثراً پارک می کنن) حالا فهم و شعور زندگی جمعی و شهری پیشکش !! وقتی اومدم بالا باز هم اون بحث همیشه ی ذهن من مبنی بر احمقانه و بی فایده بودن درگیری های فیزیکی و کلامی سر موضوعات پیش پا افتاده به ذهنم رسید که چند شب پیش هم از پشت پنجره با دوستانم یه نمونه ی شدید وحشیانه-خنده دارش رو پخش زنده داشتیم می دیدیم و در نهایت ایده ی دادن وعده ی ارتباط جنسی با دزد و خف گیر در همون لحظه ی تهدید و دیدن عکس العملش در واقع به عنوان جایگزین ! به نوعی در نظم و ارتباطات ذهنی ام همه ی این مسایل رو دخیل می بینم در این خواب یا می تونم ربطشون بدم به هم ! یعنی از مکانیزم ها و منطق های این مسایل و اتفاقات انگار متأثر بوده !
چند شب پیش شیرینی و لذت شنیدن خبر سقوط و تغییر این رژیم رو در خواب چشیدم !! تصویرش خیلی کوتاهه .. توی سالنی بودم که پر از مردم بود و با شنیدن نام (ببخشیدا) خاتمی و تشویق مردم ! متوجه ی محقق شدن خواست و اراده ی مردم شدم !! کوتاه بود ولی جداً حسش خوب بود ! حالا هر گه دیگه ای می خواد بیاد یه کم زودتر ! خسته شدم همه چیز تکراری شده ! اه!
حالا که از خواب های این شکلیم گفتم بذار دو تا تصویر دیگه هم بگم که در گذشته دیدم و به شخصیت های سیاسی ربط داره و جالبه :
یکی اینکه یه بار روی پشت بوم آپارتمانی بودم کاملاً ناشناس و جلوم خمینی وایستاده بود با چهره ای ترسیده و ناراحت و من پشت سر هم ، چپ و راست کشیده می زدم زیر گوشش و هر بار قوی تر و کلی پرت میشد اون طرف تر ، ترسیده بود و من هم بین هر ضربه مکثی می کردم که مزه مزه کنیم دو نفره کارهامون رو !! نهایتاً وقتی رسید به لبه ی بام با یه لگد از ته دلم پرتش کردم پایین !
و دومین خوابم خیلی فرق داره چون دارم توی دشت پهناوری قدم می زنم ، دم دمای غروبه و هوا داره تاریک میشه هوا خنکه ولی می دونم که شب سرد میشه کمی آن سو تر در این دشت خالی و تیره و سرد (ولی حس خوبی بهش دارم!) دور یه پیت حلبی خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی نشستند و توش چوب ریختند و آتیش روشن کردن و دارن گپ می زنن و گاه می خندند و چهره شون رو از روی نور زرد و لرزان آتیش که روی صورت شون می افته می شناسم و براشون دست تکون میدم (خیلی دوستانه!) اونها هم دستشون رو بلند می کنند و تکون میدن و حالی می پرسن و رد میشم !!

خواب قدیمیه در سه تصویر یا سه بخش به یاد دارمش :
با یه ربات (آدم آهنی کمی شبیه وال ای) کف یه انباری که بیشتر حس ِ یه اصطبل رو بهم میده دارم دنبال یه چیزی که نمی دونم چیه می گردم . ولی می دونم باید بگردم . روی سر اون آدم آهنی که خیلی حس دوستانه ای هم بهش دارم یه لامپ مثلاً 60 وصله که نور میندازه کف نیمه تاریک خاکی اونجا و من یه حس پلیسی ِ ماجراجویانه دارم ... کات
گردن یه اسب رو بغل کردم و باهاش رو کف زمین (شاید چیزی شبیه همون اسطبل) خوابیدم . در واقع روی گردن و یالش خوابیدم ! و گاه دست می کشم روی پوزه ی خیسش .. خیلی دوستش دارم ! کات
دم دمای غروبه ، دارم توی خیابونی قدم می زنم که نمی دونم چی میشه و ناگهان بر می گردم و آسمان رو نگاه می کنم و هیجان زده به هشت پای صورتی پهن پیکری نگاه می کنم که در افق به سمت شهر داره پرواز می کنه . یه جورایی انیمیشنیه .. هم هیجان دارم و هم ذوق کردم . کمی جلوتر که میاد پاهای لاغر بلند پیچ پیچش لای سیم های دکل برق گیر می کنه و دکل ها رو خم می کنه و همونطور رو هوا گیر می کنه و باقی می مونه ... به قیافه ش با حیرت نگاه می کنم حس و حالت نگاهش تلفیقیه از شیطنت و بازیگوشی از یه طرف و ناراحتی و لج کردن کودکانه ای ناشی از خراب شدن کار یا بازیش از سوی دیگه .. خنده م می گیره و دلم می خواد بغلش کنم !