
خواب قدیمیه در سه تصویر یا سه بخش به یاد دارمش :
با یه ربات (آدم آهنی کمی شبیه وال ای) کف یه انباری که بیشتر حس ِ یه اصطبل رو بهم میده دارم دنبال یه چیزی که نمی دونم چیه می گردم . ولی می دونم باید بگردم . روی سر اون آدم آهنی که خیلی حس دوستانه ای هم بهش دارم یه لامپ مثلاً 60 وصله که نور میندازه کف نیمه تاریک خاکی اونجا و من یه حس پلیسی ِ ماجراجویانه دارم ... کات
گردن یه اسب رو بغل کردم و باهاش رو کف زمین (شاید چیزی شبیه همون اسطبل) خوابیدم . در واقع روی گردن و یالش خوابیدم ! و گاه دست می کشم روی پوزه ی خیسش .. خیلی دوستش دارم ! کات
دم دمای غروبه ، دارم توی خیابونی قدم می زنم که نمی دونم چی میشه و ناگهان بر می گردم و آسمان رو نگاه می کنم و هیجان زده به هشت پای صورتی پهن پیکری نگاه می کنم که در افق به سمت شهر داره پرواز می کنه . یه جورایی انیمیشنیه .. هم هیجان دارم و هم ذوق کردم . کمی جلوتر که میاد پاهای لاغر بلند پیچ پیچش لای سیم های دکل برق گیر می کنه و دکل ها رو خم می کنه و همونطور رو هوا گیر می کنه و باقی می مونه ... به قیافه ش با حیرت نگاه می کنم حس و حالت نگاهش تلفیقیه از شیطنت و بازیگوشی از یه طرف و ناراحتی و لج کردن کودکانه ای ناشی از خراب شدن کار یا بازیش از سوی دیگه .. خنده م می گیره و دلم می خواد بغلش کنم !
بعد از دو سال که دوباره شروع به نوشتن و وبلاگ نویسی کردم و از این بابت یه جورایی خوشحالم می خوام اینجا رو هم راه بندازم. به خودم قول میدم که تا چند ماه دیگه پروژه ی مطالعه ی متمرکز روی خواب رو هم به اجرا در بیارم و اون 5-6 کتابی که در این زمینه تهیه کرده بودم رو بخونم و اینجا چکیده ش رو ذکر کنم . از اونجایی که قرار بوده اینجا توی این سه دسته مطلب بنویسم از خواب دیشبم بگم که در واقع هیچی ازش یادم نمونده ! جز اینکه خواب فائزه رو دیدم که کی هست مهم نیست . آرمان و چند تای معدود از بچه ها شاید بشناسنش . توی یه کوچه باریک سر ظهر وایستاده بود و چیزی رو از توی دستش کسی (در واقع پسر بچه ای هم سن و هم قد خودش) چنگ می زد و تیکه تیکه می برد . من سوار ماشین بودم و از جلوی کوچه داشتم رد می شدم . سرم از پنجره ماشین بیرون بود و نگاه می کردم . انگار یه گل دستش بوده باشه و یکی برگ به برگ ازش بکنه ! پیاده شدم و کوچه رو سر بالایی رفتم سمتش و جلوش واستادم و شروع کردم دعواش کردم که اونو من بهت داده بودم چرا مواطبت نکردی ازش ؟ البته انگار حسم اعتراض با ته مایه هایی از شوخی و محبت بود . در هر صورت جوابش تا اونجایی که یادمه این بود : "نفهمیدم ، توی خلاء بودم، چیزی نمی شنیدم ، نمی فهمیدم، بعضی وقتها اینطوری میشم" من هم روی این جواب رد کردم و گوشم سوت کشید و گرفت ! یه چیزی مثل وقتی که میری توی ارتفاع ! همین فقط یادم مونده ..
به عنوان توضیح اضافه بگم توی این مدت تقریباً هر شب میرم استخر و از زیر آب رفتن و کف استخر خوابیدن و این جور بازی های لذت می برم . فائزه رو مدتهاست ندیدم و یه جورایی دلتنگ آرمان و شهسوار و جنگلم ! همینا ! و البته زیر برگ های وید می خوابم !