جایی در شهسوار مشغول به کاری بودم. پیاده اومدم سمت میدون شیرودی بعدش .. چند تا از دوستان اومدن .. حواسم پیش مری و باران بود که رفتند باغ آلمانی ! خوشگذرونی .. قرار بود برم نشد .. دغدغه و ناراحتی پنهان !
دارم روی کوه های خشک کوهنوردی می کنم . به ساختمان سازی های حجیم اطراف نگاه می کنم و معترضم .. تصور می کنم اگر این چشم انداز سبز بود ... حجم خاکبرداری از کوه ها ... صاف شدن سطح زمین ... کم کم متوجه میشم تو منطقه نظامی ام .. شیب تند .. جلوم دفتر نگهبانی و چند تا سرباز .. برای ارائه توضیحات میام پایین .. خیلی مسلط و حتی نمایشی .. قبراق .. جلوی در نگهبانی درخواست دستشویی می کنم .. خودم رو تمیز و مرتب می کنم . خونسردم و بلکه حق به جانب .. انگار تسلط و قدرت بیانم بهم اعتماد به نفس میده که هر وضعیتی رو می تونم حل کنم .. کمی بعد داخل یک اتاق روی زمین نشستیم . انگار کلاس درس دانشگاست ! استادش مشیریه .. خدمت ..
- دیشب مهمونی و گردهمایی حیوانات بود انگار تو خوابم .. هر چی حیوان اهلی بود تو خوابم بود .. حیف که کلیت و محور داستانی خواب رو از دست دادم ولی همش تصاویرش به ذهنم میاد ..