جایی در شهسوار مشغول به کاری بودم. پیاده اومدم سمت میدون شیرودی بعدش .. چند تا از دوستان اومدن .. حواسم پیش مری و باران بود که رفتند باغ آلمانی ! خوشگذرونی .. قرار بود برم نشد .. دغدغه و ناراحتی پنهان !
دارم روی کوه های خشک کوهنوردی می کنم . به ساختمان سازی های حجیم اطراف نگاه می کنم و معترضم .. تصور می کنم اگر این چشم انداز سبز بود ... حجم خاکبرداری از کوه ها ... صاف شدن سطح زمین ... کم کم متوجه میشم تو منطقه نظامی ام .. شیب تند .. جلوم دفتر نگهبانی و چند تا سرباز .. برای ارائه توضیحات میام پایین .. خیلی مسلط و حتی نمایشی .. قبراق .. جلوی در نگهبانی درخواست دستشویی می کنم .. خودم رو تمیز و مرتب می کنم . خونسردم و بلکه حق به جانب .. انگار تسلط و قدرت بیانم بهم اعتماد به نفس میده که هر وضعیتی رو می تونم حل کنم .. کمی بعد داخل یک اتاق روی زمین نشستیم . انگار کلاس درس دانشگاست ! استادش مشیریه .. خدمت ..
- دیشب مهمونی و گردهمایی حیوانات بود انگار تو خوابم .. هر چی حیوان اهلی بود تو خوابم بود .. حیف که کلیت و محور داستانی خواب رو از دست دادم ولی همش تصاویرش به ذهنم میاد ..
(چند سال پیش .. پس از ویولن)
در حال رانندگی ام .. شبه .. کوچه ها باریکن .. 4 نفریم .. سر یه پیچ متوجه ی یه موجود عجیب و چندش میشم ! پوست زرافه رو داره 7-8 تا دست و پا داره یک شکل که کف شون رو به آسمونه و انگار از آرنج به طور معکوس خم شدن .. حرکت می کنه دنبالم .. هر چه سریعتر میرم سریعتر میاد .. دلهره شدیدی دارم .. سرعتم همش بالاتر میره تا اینکه بر می گردم صندلی عقب رو نگاه می کنم می بینم خودم نشستم . با یک قیافه آروم و میگم خداحافظ سیاوش .. سرعت وحشتناک بالاست .. سرم رو میگیرم لای دستهام و داد میزنم این یه کابوسسسسسه ... و فرمان رو می پیچونم و با شدت فرو میرم توی دیوار و در یک مهمونی پا میشم از خواب انگار .. انگار گودبای پارتی آرمینه .. خوشحال میشم که از یه کابوس در اومدم ولی هیجان تعریف کردنش رو درونم حس می کنم .. حتماً تأثیر وید بوده ! باز بهم پیشنهاد میشه .. دو کام وید توی یه چیلیم عجیب کدو حلوایی می گیرم ! میگم وید کیه ؟ بی جواب می مونه .. چند پسر در آشپزخونه ان .. میرم تو حیاط .. شبه .. نورهای مدل پارک به طور ایستاده و چند تا صندلی و تک و توک آدمهایی که دارن قدم میزنن .. 2 تا دختر دافی می بینم . اعتنا نمی کنم . میرم بالای یه درخت .. از بالا به حیاط نگاه می کنم .. یه دفعه می بینم یه موجود عجیب داره میاد سمتم ! تقریباً شبیه سگه ولی خییلی بزرگتر از اون تا جایی که سرش به پای من که بالای درختم میرسه .. خیلی بزرگ و ترسناک .. سر گنده ی قهوه ای داره .. میرم بالاتر که یه دفعه یه لونه پرنده پیدا می کنم که توش دو تا جوجه س که تا به حال ندیدم . قیافه ی کارتونی عجییب و غریب .. یه کم منو یاد اون کلیپ Fuck her Gently میندازه .. فریاد میزنم بچه ها رو صدا کنم بیان ببیننش ! هیجان زده م ..در همین حین که می خوام بغل شون کنم بیارم شون پایین از درخت شاخه ای رو که بغل کردم شروع به حرکت کردن می کنه و متوجه میشم یه مار بزرگه!شروع می کنه دورم حلقه میزنه .. از نیشش می ترسم ! واسه همین به زور دهنش رو با دست گرفتم که باز نشه .. داریم می جنگیم که دوباره انگار از خواب پا میشم باز هم توی مهمونی .. عجب دریمی .. عجب ویدی ! مهمونی رسمیه و من بالا تنه م لخته .. تلوتلو می خورم و دنبال آدمهای آشنا می گردم .. تعادل ندارم . می پرسم مری کجاست ؟ صدای آرمین میاد که میگه تو اتاق خوابه ..یه گوشه انگار آدمهای آشنای قدیمی ان تا اینکه مازیار رو می بینم .. شوک میشیم هر دومون .. ناراحته از دیدنم در این وضع .. میگه نیومدی یه سر هم بزنی .. گروه موسیقی رو اون جور کرد ! اینو یه نفر گفت .. به فاصله مون فکر می کنم به تفاوت هامون .. دید من و دنیام .. سبک زندگیم .. آخر مهمونی هم تو یه رستوران لوکسه .. نخودچی .. مری .. صندلی ها .. شام .. میریم سمت ماشین .. روز شده .. ولی عصر .. منیریه .. لباس سکسی مری .. شرت قرمز .. بی توجه به مردم مثل همیشه .. نگاه و هیزی مردم .. فشار .. اعتراض و جدایی مون .. جلوتر رفتم سمت ماشین ..
(بعد از بیداری جلوی اکواریوم .. نوشتن .. آشناها نیستن یا دورن .. تنهایی ... )
- دارم توی کوچه های به نسبت باریک و خلوت قدم میزنم . از اینایی که تو مسیر خونه م تو منیریه بود .. کنار جوی باریک وسط کوچه سه کودک دو سه ساله افتادن که سرشون از تن شون جدا شده .. با تعجب نگاهشون می کنم و یه نگاه به ته کوچه .. به نظرم میرسه که اون ته مراسم عزاداری محرم یا همچین چیزی باشه .. صداهایی میاد و از پارچه سیاهی که از دور می بینم همچین تصوری می کنم . به بچه ها دقت می کنم می بینم یکی لبش به حالت بوسیدن غنچه شده .. کنار یکی سرنگه و یکی انگار هنوز زنده ست .. سریع موبایلم رو در میارم و می خوام عکس بگیرم .. یکی همراهمه ، ساکت و ناشناس.. دقت نمی کنه و داره میره با عجله دارم عکس میندازم و میگم اه نشد .. کادرش خراب شد !! (4 صبح 20 شهریور 90)
- یه پادگانه مثل همون که محل اعزام سربازه تو تهران .. میدون سرباز! انگار سر صبحه .. هوا ابریه .. توی حیاط وسیع و بازش که یک دست سیمانی و خاکستریه گروه به گروه بچه ها نشستن .. کودکان حدودن 5 ساله .. و قراره اعزام بشن به سربازی .. با تعجب نگاشون می کنم که تو عالم خودشون سرشون توی یه گوشی یا وسیله بازیه ...
- ماشین نوید رو توی کوچه نظری پارک می کنم میرم وسط کوچه بر می گردم می بینم یه پسر بچه یه چی از صندوق عقب ماشین برداشت . میرم سمتش می بینم یه گونی دستشه می گیرم ازش می شینم درش رو باز می کنم از توش هر چی در میارم می بینم وااااای اینا عروسک ها و وسایل بازی کودکی هامه ...
- دم غروب .. آزاد کردن دونه دونه پرنده ها رو به افق .. پر می زنن میرن .. یکی میگه اه این "اِلوار ِ" انگار اسم یه گونه نادر پرنده هاست! شبیه طاووسه ..یکی میگه همیشه آزاد باشی ...
- زمان متعلق به کودکی هامونه .. من و مازیار سوار یه ماشینیم انگار پیکانه .. هوا بارونی و شبه .. مسیر هم جاده ی رشت به نظر میاد .. خط کناره .. مازیار صندلی عقب لم داده روزنامه می خونه ! شاکی ام از تنبلی و بی خیالیش ! نور ماشین پشتی .. برف پاک کن .. نوار کاست و ضبط ماشین .. عابر پیاده کنار خیابان ... انگار راننده ام ولی به سن و توانم نمی خوره ! یه جور احساس سردی و بی پناهی و سرگشتگی هست تو فضا .. انگار گم شدی اگرچه حضور مازیار آرامش نسبی ِ ناشی از یک نشانه ی آشنا رو ایجاد می کنه ولی در کل یه جور وضعیت بد و چالش بر انگیز خودش رو تحمیل کرده به اوضاع.. (یاد یه خاطره افتادم .. مسافر کشی خط کناره .. آبی مه آلود .. ساکسیفون .. پدر و پسر ... جمع کردن کرایه ها .. تجربه ی جدید .. شب بارونی ..)
- خیابون کشاورز .. ظهره .. نزدیک خونه میشم ... در کمال تعجب می بینم دور تا دور خونه توی پیاده رو ویولن هاییه که تکیه داده شده به دیوار خونه .. تعجب می کنم که مال کیه و چرا کسی بر نمیداره ! کمی بعد می بینم همه شون آتش گرفتن .. خونه محاصره شده در آتشی ویولن ها .. (ویولن پدر!) پدر کجاست ؟ .. مازیار .. ویولن سل و ...
- خیلی وقت پیش بود .. پشت بوم یه خونه بودم جلوم خمینی بود که از این ور بام همینطور داشتم چپ و راست بهش سیلی می زدم اونم عقب می رفت با هر چک من تا رسیدیم به انتهای بام و با خشم و نفرت و لذت با یک لگد انداختمش پایین ... 

- مگر نقش سمج گرافیتی های مریض دیوارهای زیر زمین اون خواب لعنتی در شلوغی های روزمره ی این شهر کثیف محو بشه ... (یادمه اینو تو یه حال بد افسرده تو اتوبوس بی آر تی که داشتم می رفتم سر کار نوشته بودم .. بخشی از تصویرهای اون گرافیتی تو زیر زمین های اون ساختمان مخروبه یادمه .. این جمله رو خوندم بخش های پراکنده ای ازش به ذهنم اومد .. )

-اومدیم کوه .. در واقع جنگله و فضای پاییز رو داره .. سایه روشن آفتاب لابلای درخت ها روی زمین به غروب پاییز میزنه .. خانواده هم هستن .. دارن یه سرازیری رو میرن پایین .. می دو ام سمت شون میگم نرین اون مسیر رو .. من رفتم ! و از مسیر دیگه ای به سمت یک ده میریم .. پدر جدا و جلوتر از همه (بنا به عادت) داره میره (آفتاب-عکس مردم-دخترک ها-هیجان و شیطنت و نگاه-رقص کل خانواده به سمت ما) این سلسله کلمات که تو یادداشت هام بود تصویری رو زنده نمی کنن ولی تکرارشون برام موجد یک حسیه که منو به فضا و مود خواب نزدیک می کنه ولی تصویر و وضعیت آشنایی رو تداعی نمی کنه تنها همون کادر و بخش اولش رو یادمه
- پا برهنه توی یه جنگلم .. تنهام .. ولی یه جا چند نفر رو توی راه می بینم که انگار مسافرن و اونها هم دارن بر می گردن. داره تاریک میشه و می دونم باید برگردم .. کوله و وسایلم جا مونده جایی .. ناراحتم که تو این جنگل چرا پا برهنه م پس کفشم کو.. یه حسی هست ما بین ترس و غم .. فضای جنگل هم بسیار مرده و تاریک و انگار سوخته ست .. درخت های شکسته ، دره و صخره .. (ترکوندن سوسک خالدار - انفجار - گنگ) این سه کلمه هم تداعی نمی کنه تصویری رو ..
- چهره به چهره و نزدیک به صورت ترسناک یک جن ! گستاخانه و بلند و با فریاد بهش فحش میدم .. انگار می خوام از این طریق اثبات کنم که نمی ترسم ازش ...
پ:هر سری یه دو سه تا از این مدل خواب های نصفه و نیمه رو که برام به دلایلی جالبن و تعابیری براشون دارم رو یادداشت و آرشیو می خوام بکنم ..
بد نیست حالا که دوباره شروع کردم به نوشتن اینجا رو هم فعال کنم . چند روز پیش داشتم برگه های یادداشت این چند سال رو مرور می کردم که چون حوصله ی خاطره نویسی تو دفترم رو نداشتم بنا به عادت همیشگی تو برگه های کوچیک با چند کلید واژه ثبت شون کردم . ولی خب مواردی که به خواب مربوط میشدن بنا به قاعده جز همون چند کلمه چیز بیشتری ازشون یادم نمونده .. چقدر هم زیاد بودن .. به همین خاطر فقط اشاره به چند تصویر می کنم که به دلیلی برام جالبه ثبت شه و پاک نشه. مثلاً :
- یه بار خواب دیدم تو خیابونم خلوت هم بود یا حداقل حضور ادمها محسوس نبود محو بود این وسط یک نفر خیلی هم شارپ و معلوم بود و یه فرق بزرگ داشت که دیدمش تو خواب کمی تعجب و مقدار بیشتری خنده برام آورد .. فرقش این بود که به جای سر روی تنش نصف مغز گردو بود !! مغر گردوی پوست کنده رو دیدین که جفته کنار هم .. اونو تمیز نصف کنین بعد براش گردن به چایین با دست و پا بذارین .. اینجور ! آقای مغز گردو بودن !
- چند باری در یه دوره ای خواب پرویز رو دوباره می دیدم .. پرویز مرحوم ! یه شباهتی با مدل خواب هایی داشت که از مهدی می دیدم ! جفت شون مردن و از دوستانم بودن .. اون حال مشترک این بود که هر دو رو در خواب توی لباس های خاک آلود می دیدم و خیلی خسته بودن و بی حال .. از زیر خاک در اومده بودن خب !! چند جا مایه ی حیرت دیگران می شدن و در من ذوق و خوشحالی مواجهه با این تصور که اه نمرده ! رو بهم می داد !