تنها تصویری که از خواب دیشب به یادم موند اینه که جایی نشسته بودم که دیدم کسی داره با دو تا بشقاب میاد سمتم ... نمی دیدمش .. کادر نگاهم روی بشقاب زوم بود و وقتی بهم رسید دیدم یک بشقاب ساحل دریا آورده برام ! وقتی میگم ساحل منظورم مقداری ماسه یا اجزاش نیست . کلیت یک ساحل رو در ابعاد میکروسکوپیک از بالا درون بشقاب می دیدم .. ماسه و موج و ... (الان که دارم این تصویر رو تعریف می کنم یاد بخشی از انیمیشن Ring Of Fire افتادم ! ) تصویر واضح دیگه ای یادم نمونده و خیلی مبهم چیزهایی مثل همون ساحل و چکش و خونه و تصاویر و طعم مبهم اتفاقات محو مثل همیشه برام به جا موند ! مایلم اشاره کنم که دیشب قبل از خواب داستان پنجره سبز برگ ها از مجموعه داستان دیگر کسی صدایم نزد - امیر حسن چهل تن رو خوندم و تمومش کردم که داستان کشتن صمد بهرنگی بود !
