خواب نمایه

سعی می کنم غبار صبحگاهی ِ نشسته بر آینه ی خواب هایم را بگیرم و به دنیای ناخودآگاهم پا بگذارم!

خواب نمایه

سعی می کنم غبار صبحگاهی ِ نشسته بر آینه ی خواب هایم را بگیرم و به دنیای ناخودآگاهم پا بگذارم!

S-1

خواب دیشبم با وجود اینکه حس کردم که خیلی هم پر ماجرا بود یادم نیومد ولی دیروز حین کار نمی دونم چه اتفاقی افتاد که یه بخش جالبی از خواب پریشبم به یادم اومد ! اون هم به این شکل که ایستاده بودم و سرم به سمت چپ بود و یادم نیست داشتم چکار می کردم که دیدم یا بهتره بگم حس کردم دست راستم رو که آویزون بود یه چیزی داره می لیسه !! یه کم که گذشت همچین خوشم اومد آخه زبونش پهن و نرم بود و یه نم و خیسی ملایم جذابی هم داشت و جالب اینکه به موازات و تناسب لذت فزاینده ام اون موجودی که تا اون لحظه ندیده بودمش با هنرمندی و همچین پشتکار و علاقه ی خاصی این کار رو دنبال می کرد و یه کم دیگه که گذشت و من نمی دونم چرا نگاش نمی کردم دستم رو کامل تا مچ کرد توی دهنش و شروع کرد به مکیدن که خنده م گرفت از این اتفاق و برگشتم دیدم یه سگ شیانلوی دوس داشتنیه و ول کن ماجرا نیست ! ایه لحظه دوس داشتم محکم بغلش کنم ! و جالبتر اینکه اون چیزی که لذت و هیجان این کار رو بیشتر می کرد احتمال خطری بود که تو هر لحظه (بابت دندونهاش!) ممکن بود اتفاق بیفته (یعنی بخواد گاز بگیره) و نمی افتاد و این پاندول لذت-خطر ریتم و ضرباهنگ هیجان و سرخوشی ام رو همینطور بیشتر می کرد ... خیلی جنسی بود خوابم ؟

ولی خب هی صبح ها افسوس می خورم که چرا یادم نمیان ! می دونم که بعضی صحنه ها خیلی خوبن ! مثلاْ صبح ها کارم شده که توی رختخواب میشینم و فکر می کنم به بعضی کلمات و تصویرها که آیا پل یا جرقه ای میشن برای یادآوری اونچه دیشب اتفاق افتاده یا نه ؟! کلمات و تصاویری مثل خونه ی پدری .. ماشین و رانندگی .. باغ و دشت و کوه .. دریا .. فوتبال .. دعوا و درگیری .. شب .. راه پله .. حیوانات .. غذا .. آدم های آشنا و نزدیک و ... ولی خب کمتر شده موفق شم ! وقت کنم از فردا متن بعضی از خواب های قبلیم رو که ثبت کرده بودم در وبلاگ های دیگه م رو به اینجا منتقل خواهم کرد ! واسه روزهایی که خوابم یادم نمیاد ..

در ضمن بخش دیگری رو نیز به رؤیاها و دریم های ناشی از تجربه های دراگم اختصاص دادم که خب اونها هم به نظرم از همین منطق ها پیروی می کنن و واجد همین بکری و ناخودآگاهی هستن . خب فعلاْ همین !



نظرات 1 + ارسال نظر
باوفا 14 تیر 1389 ساعت 12:53

سگ ات ایم رفیق

وااااااااااتتت ؟! تو کی هستی ؟ به واسطه ی باوفاییت سگ شدی ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد